بهمن جواهر چیان نیز رفت

 

بهمن جواهر چیان نیز رفت.خبر رفتن اش در صفحه ی  اینترنت دیدم. وقتی خبر مرگ دوست ات را باید از صفحه ی اینترنت ببینی  (بدون اینکه یکی زنگ بزند وبه تو بگوید ) وببینی که دیگر نیست - خود مرگی دیگر  را می بینی .آخرین بار در برفهای ۶ماه پیش - - بهمن ۸۶- قدم زدیم. آشفته بود .مثل همیشه.بی تاب وبی قرار.با تابلوهای راهنمایی ورانندگی که  از خیابان ها وکوچه ها ومیدان ها جمع کرده بود . با آهن ها دوست بود وچند سال پیش با دیدن اسکلت آهنی ساختمانی قبل از میدان هفت تیر لذت زیادی می برد.  دیگر میدانم که بهمن را نمی بینم . همانطور که حامد روزیطلب را  و عزیز فریدونی را و  و و و. تنها کسی از دوستان ام که این همه از فریب زندگی می نالید بهمن بود وشاید - شاید - حالا دارد لبخند همیشگی اش را دوباره تکرار می کند.

زمان یک خرگوش است

 

 

زمان يك خرگوش است با بوته اي در انتهاي باغ

خرگوش خواب مي بيند :

خرگوش ها خواب مي بينند:

در فرايندهاي مشكوك آب وجود دارد

درمردن آب وجود دارد

وقتي كسي مي ميرد يك ماهي ي گنده جلوي دهانش مي ايستد

ماهي با عصبانيت مي گويد:

اوسسسوبب

اوسسوووب

اوسسوب اووووسسووب

وبوته ها رشد مي كنند وپرنده ها آواز مي خوانند

باغبان آه مي كشد وترانه اش  را احمقانه مي خواند

زمان يك خرگوش است

با بوته اي در انتهاي باغ

اگر باران نبارد

باغ خرگوشي است در انتهاي بوته

 

وپروانه ها آواز مي خوانند

وپرندگان پرواز می کنند

وباغبان دراز مي كشد

 

 

يزد - دهدشت  وبرعكس / اسفند 86