ساعت سه شب یکی می‌آید بالای سرم. یک جارو برقی کره ای تو دستش گرفته .احساس می‌کنم سه دقیقه قبل از ورودش به جایی که من دراز کشیده‌ام، خندیده است. جارو برقی را زمین می گذارد. تعادل جارو برقی به هم می‌خورد. جارو برقی می افتد روی بالشتی که سر من روی آن قرار گرفته است. من سرم را کمی آن طرف‌تر می برم. سعی می کنم ازجارو برقی دور باشم. اما بالشت زیر سرم خیلی بزرگ نیست. هنوز بالای سرم ایستاده. با آنکه سه تا لامپ روشن از سقف آویزان است احساس می کنم هنوز متوجه نشده من دراز کشیده ام. سایه ی باز شدن دهان یک نفر می افتد روی دیوار .به دهان اش نگاه می کنم. دارد به دهان ام نگاه می کند .فکر می کنم الان دیگر من را دیده .خوشحال می شوم. سلام می کنم.سرش را می خارد.مویی تقریبا به طول 7 سانتی متراز لای انگشتان‌اش می افتد روی جارو برقی. نگاه می کنم به ساعت دیواری .هنوز ساعت 3 است.