خاطره ی آب ها و علف ها  در پشه

انگشت سرهنگ  رفت و رفت و رفت  / تا رسید به پشه/ تا رسید به دیوار

زن صاحب خانه 

به سوی کلید /در بالای سر شوهرش درعکس/  در جوانی /در حین آبیاری /در سرازیری /در شادمانی کامل/ در منطق /    

زن صاحب خانه / به سوی همه ی این ها رفت/ رفت و برگشت /و یک بار  دیگر هم رفت

 سرباز زیبای جوان در سمت راست اتاق /  / فکر می کرد /  

مخلوط شدن آب و سرگیجه در مغز پسته با عکس هیچ شوهری جور در نمی آید

صورت سر هنگ در نور مضطرب تلویزیون

برق می زد/

 

زن صاحب خانه گفت : وقتی شوهرم نزدیک کلیدها  می رفت تسلط بیشتری بر امور داشت

 

                      رخساره ی پشه  

رخساره ی پشه  رخساره ی پشه  رخساره ی پشه

 

زن صاحب خانه: جـ جـ جنابـ ب سرهنگگ ! بلندگوی ار ار ارززون سو سسسراغ ندارین؟

چسپیدن ِ خون ِچسپیده بر انگشت  بر لپهای زن

چرخیدن سرجوخه در کنار قاب  /سمت راست اتاق را به فکر می اندازد

زن در بالای سر شوهرش در عکس در شادمانی کامل به سرهنگ مالانده می شود

آهای سرباز! این نور مضطرب تلویزیون یه مشکلی پیدا کرده ! ببین می تونی یه کاریش کنی

انگشت سرباز رفت  ورفت ورفت تا رسید به بلندگویی ارزان قیمت

 

در خیابان که خانه های سمت راستش بوی سرخ کردن غذا می داد

 

وارد می شوم

به  مهمان ها سلام می کنم

و آرام در گوشه ای می نشینم  

یک بسته پشه ی مرغوب صادراتی  از جیبم در می آورم

 

 پاشیده شدن بدن  خرد شده 

از  نور مضطرب تلویزیون

گیسوی مرطوب را به قسمت شرقی خودش می چرخاند 

                

                                                                                   یزد - دهدشت- اسفند -فروردین -۸۸-۸۷