کجایی ای ملأِعام!
تا در تو بایستم و نابود شوم
(قسمتی از یک شعرم)
.
کجایی ای ملأِعام!
تا در تو بایستم و نابود شوم
(قسمتی از یک شعرم)
.
از این به بعد سعی می کنم از بین مقالاتی که میخونم لینک بعضی هایشان را در وبلاگ بگذارم.
بابک سلیمی زاده : درون و بیرون بیل (نگاهی به داستان عزاداران بیل نوشته غلامحسین ساعدی)
علی سطوتی قلعه: تلقیهایی از و تقلاهایی برای مقاومت ادبی ـ یک
باید بُبرم آن دستم را
که گاهی می رود کنار پنجره
و توطئه می کند علیه انزوایم
(تکه ای از یک شعرم)
حدود یک سال و خورده ای هیچ گونه مطلبی نه در صفحه ی این ترنت (وبلاگ خودم یا سایت های ادبی) تزریق کرده ام (چیزی در برابر و در جوار لغت انتشار ... ) و نه درمجلات کاغذی.... در کل دور بوده ام. از همه کس و همه چیز. از لحاظ ادبی به جز دو سه نفر که چندتایی شعر برایشان خوانده ام کس دیگری نبوده است.
در فضای امروز ِ پر از دو گونه رخوت و سستی ی این سال ها و ماه ها، یکی رخوت ادیبان پرهیاهو و هیاهوگران ِ ادیب که به شکل های مختلف به بازار ریخته اند - صادقانه و ناصادقانه- : (ادیبان ِ در قالب اردوهای شاعرانه ی خانه ی شاعران جوانی و متین نینگ های راه پله ای، ادیبان پناهنده ی ریز و درشت به درگاه حوزه های هونری، جویندگان خسته ی نشرها و چشمه های متعالی عبدالگروسی، فیس بوکان هنر جو و شعر خواه و شاعران فیس بوک منظر ) و دیگری سستی ی کمر تفکر و ادبی ی دوستان خانواده ساز و تل جویان ِ از سر تا به پا در حاشیه ی زن و فرزند و زمین و آبا و اجداد و گپ های پا منقلی که گاهی عمومیتی داشته در طول این سرزمین و گاه خاص بوده در عرض همین سرزمین نکبتی ...
در این فضا... پناه بردن به تنهایی، خزیدن در انزوای مخصوص ِ تولید برای من لازم و ضروری بوده است. انزوای مخصوص تولید برای ما ایرانی ها تعریف نشده است. یا بد تعریف شده است. در این جا که استان نام دارد و شهرستان تا آن جا که تهران نام دارد و مرکز، دوستان ادبی و ادبیاتی به فعلی مشغول نبوده اند. خوب می بینم که هر کس روز می گذراند.{ به جز عده ای قلیل و کُر که حاضر نبوده و نیستند به هر صورتی در ادبیات دخول و خروج کنند}به همین خاطر به جز سه چهار بار که برای دوستان شعری خوانده ام ازفاصله یک متری (مثلن برای آرش رضایی، مهدی یزدی، حسین عباسیان از کرج، علی سطوتی - که چندین شعر برای اولین بار برایش خواندم- علی حسینی از فارس،رضامهدوی از یزد، لیلا مهرپویا و سیاوش سبزی از دزفول و دو سه نفر تک وتوکی)هیچ چیزی به بیرون پرت نکرده ام با انکه ده ها شعر و بهتر بگویم ده ها توله سگ انداخته ام بیرون.
و آن هایی که دارند کار جدی می کند یا حداقل تلاش می کنند کار جدی ادبی کنند به انزوای خودشان رفته اند - به اجبار یا از روی توافق ذهنی ذهنشان با نشیمن شان) و این انزوا عرفانی نیست حتا اگر رنگ و بوی عرفان داشته باشد.اگر چه به واقع دستگاه ِ آن جمیعیات ِ جایزه خور به عرفان نزدیک تر است.عرفان قرن بیشتمی.
و در این گیر و دار آه از نهاد امیر ارسلانی ام برآمد، یکی یا بیشتر حدودن ماه ِ پیش: که دیدم و خریدم چند کتاب از جایزه برده های خانه ی منسوب به خانه ی شاعران جوان یا چیزی تو این مایه ها که وای و وای وای از خرفتی و حماقیت شاعر و کصافت دو سوراخ دماغ ِ شاعر سنجان...
و به همین خاطر است که من آن میم را که ضمیر من است، بزرگ تر می نویسم.
رنه شار:
کسی نیست بپندارد برای همیشه می میرد
زندگی ی ما تلخ نیست
بد مزه است
(از یکی از شعرهام)
حوله دروازه بان
(ادبیات از کجا شروع به بر خواستن می کند؟)
در تاریخ متعلق به کاتبان و دبیران – کاتبان و دبیران متعلق به تاریخ- حقیقت یک بار نوشته شد. حقیقیتْ از آن رو که اولن قابل نوشتن نبود. دومن از آن رو که کانالی برای ارایهی آن وجود نداشت. در کتاب چهار مقالهی عروضی سمرقندی حکایت معروفی هست كه بخش از آ ن اینگونه است: «یکی از دبیران عباس به والی مصر نامهای مینوشت و خاطر جمع کرده بود و در بحر فکرت غرق شده و سخن میپرداخت چون در ثمین و ماء معین. ناگاه کنیزش از در در آمد و گفت: آرد نماند. دبیر چنان شوریده طبع و پریشان خاطر گشت که آن سیاقت سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد که در نامه بنوشت که : «آرد نماند» چنان که آن نامه را تمام کرد و پیش خلیفه فرستاد و از این کلمه که نوشته بود خبر نداشت. چون نامه به خلیفه رسید و مطالعه کرد، چون بدان کلمه رسید، حیران فرو ماند و خاطرش آن را به هیچ حمل نتوانست کرد که سخت بیگانه بود...» در این حكایت دبیر مذکور در اثنای نوشتن نامه، جملهی زن – جملهی زنانهی زن– را مینویسد . وقتی نامه برای بازخوانی و اصلاح به دست خلیفه (همان سلطان مورد نظر ما) میرسد، خلیفه از دیدن جملهی بیگانه و اشتباه در نامه به خشم میآید و نامه را ظاهرا پاره میکند (ازكار می اندازد) و در نهایت دستور میدهد تا وضع مالی دبیر را به گونه ای سامان دهند تا در حین نوشتن نامهها با فراغت بال عمل کند...
مقاله ای از حسین ایمانیان
[حسین ایمانیان: چند نکته پیرامون جایزهی شعر نیما]
صفر – بارها دربارهي خواست کاسبکارانهی مستتر در برگزاری و داوری هر نوع جایزه و جشنوارهي ادبی در شرایط کنونی نوشتهام؛ اما این مورد آخر (جایزهي شعر نیما)، آنقدر سخیف و منزجرکننده است که باید اختصاصن به آن پرداخت. شخصن معتقدم در میان انواع و اقسام جایزههایی که در حوزهي ادبیات برگزار میشود، جایزهي نیما و جایزهي خورشید (شعر زنان ایران) از همه بیربطتر اند. جایزهي دستپرداختهي داریوش معمار یک حباب توخالی تمامعیار است از جمیع وسوسههای پوپولیستی و شوونیستی که ممکن است در چند نفر اهل ادبیات بروز کند. نفس اتفاق افتادن چنین نمایش سرشار از بلاهتی، با همهي قیلوقالی که پیرامون آن اتفاق میافتد، و بدتر از همه انفعال و سکوت تأسفآور شاعران و منتقدان رادیکال، خود نشانهي زمخت و بدسیمایی است از کلیت وضعیت ادبیات؛ وضعیتی که در آن بیمایهگی و محافظهکاری به فضیلت تبدیل شده است...
دو گربه عاشقانه از مشتی آهن بالا می روند
و تا صبح همان جا می مانند
و ما خوشحالیم
که تنها تراکتور دهکده خراب است
تیرماه 89
توضیح: متن زیر خوانشی از محسن جعفری راد بر شعر
"چرا به مرده ها چند روز مرخصی نمی دهند"
می باشد که به طور کامل در اینجا آورده شده است.
فقط مه، واقعی است
خوانش شعری از خدامراد فروهر از ديدگاه محسن جعفري راد
آرمان ادبیات اینست: هیچ نگوییم حرف بزنیم تا چیزی نگفته باشیم (موریس بلانشو)
شعر فروهر بهانه ی مناسبی است برای بحث پیرامون هرمنوتیک ادبی که البته مخاطبین او در این وبلاگ و نوع نظراتشان نگارنده را بیشتر مشتاق می کند که با بررسی جزئیات متن میان تاویل به معنای کلاسیک-کشف معنای مرکزی متن-و تاویل مدرن –توصیف امکانات معنایی متن- گزاره های مناسب را برای درک روابط ساختاری و معنایی ارائه دهم.
متن با گزاره ای روایی شروع می شود اما راوی خودش را محدود به عناصر روایی نمی داند. تقابل کاج با انار، کلاغ با قمری و عنکبوت ، تقابل میان گسترش و سطح است که راوی سعی می کند با نسبت هایی که ارائه می دهد- نسبت میان شکل اصلی و شکل فرعی- این تقابل را به انسان معمولی و محدود به زندگی روزمره و فاقد تفکر تعمیم دهد. انار در ذات خویش میل به رنگ، زیبایی و رشد دارد و نماد مناسبی است برای نوع گسترش و تعالی انسان اما راوی، انسانسش را در صورت استفاده از یک وسیله ی ماشینی و ذهنیت طبیعت ستیز ، تا اندازه ی یک شی، نزول یافته می داند یا در ابعاد یک حیوان بدون تفکر که به غریزی ترین میل که رفع نیاز های روزمره باشد، راضی می شود. توجه کنید که مولف با ارائه ی متنی مرکز گریز،به خاطر داشتن روایت مقطع ومجهول از فاعل و مفعول کار (در اینجا زایش) برای مخاطب جهان مدرنی میسازد تا قادر به تاویلی مدرن باشد. مثلا در نظر بگیرید استفاده ی آگاهانه مولف از کلمات "زیر(دو بار)/ دامن/استخوان و تن اندام/ زاییده/غلت می خورد" باعث میشود که مفهوم زایش و موقعیت تاخیری اش در نزد مخاطب شکل بگیرد اما این که مخاطب قادر به سازماندهی این معنا باشد بحث دیگری است.
جاذبه ی خواندن در اینست که خواننده همواره بر اساس فرضیاتش جهان معنایی متن را می سازد و آینده ی متن را پیشگویی می کند و متن در تقابل با مخاطب او را مورد آزمایش قرار می دهد.اگر یکی از حدسیات مخاطب تحقق یابد بر اساس آن آزمایش متن ادامه پیدا می کند، این فراشد فرضیه سازی را رومن اینگاردن استراتژی خواننده می نامد و این اصطلاح در زیبایی شناسی دریافت معنا از مهمترین نکته هاست. اینگاردن متن را شبیه سرزمین نادیده و ناشناخته در نظر یک مسافر می داند که از تجربیات با واسطه و تجربیات زیست شده برای ادراک آن استفاده می کند.به زعم نگارنده مخاطب شعر فروهر اینجاست که جا می ماند از دریافت معنای شعر چرا که نه تنها تجربه و تمرین زیست در چنین آثاری را ندارد بلکه با تنبلی و سهل انگاری به مانند انسان موجود در متن فروهر-که به سمت جارو برقی می رود- با ابراز یک جمله به عنوان اظهار نظر، سعی درراضی نگه داشتن خود ،به جای ادراک متن و معناهایش دارد.
در ادامه روایت شعر،لحن گزارشی-روایی به لحن تخاطبی بدل می شود.حالا مولف از مخاطب می خواهد با او برای یاری اش در پیدا کردن افق معنایی متن همراه شود.روایت تدریجی زوال زیبایی های انسان.اشاره به دندان مصنوعی-ارجاع به بند اول متن-انگار که چاه عمیق پر می شود اما با دندانی مصنوعی که این مصنوعیت و محدودیت به دکتر و مرغابی تعمیم پیدا می کندو اشاره ی دوباره به مفهوم زایش، و خود ارجاعی متن و تاکید دوباره به روایت بند اول،توجه کنید مولف چطور از عناصر روایی در لایه های تصویری متن استفاده می کند.در واقع اینجا با نوعی از تصور روبه رو هستیم که به جای توضیحات زائد و تشبیهات تکراری و زمان پریشی مرسوم در چنین متن هایی،با ارائه ی ترکیبات مدرن و آشنایی زدایی از مفاهیم کهن الگو،و با همنشینی مخاطب با عناصر و اشیا فرعی از زوایای مختلف مخاطب را متوجه جهان متن اش می کند.
در ادامه متن به گذشته ارجاع می دهد.سوزنبان_نماد شغلی منفعل و گرفتار روزمره گی-بیابان-نماد مکان منفعل- و آدامس جویده نشده ی مسافران_نماد فعل بیهوده- و ارجاع دوباره به چاه در ابتدای متن،توجه کنید مولف با شناخت درستش از مفهوم بیهودگی و پوچی ،هنرمندانه اشیا را به خدمت می گیرد طوری که هر کلمه با آوایش حتی ،بیهودگی و ملال را شدت می بخشد. دندانی که چاه عمیق بود،سپس با دندان ی مصنوعی پر شد و حالا به فکر جویدن آدامس است.در نظر بگیرد پوچی نگاه مولف چگونه به خوانش مخاطب سرایت می کند!
لحن تخاطبی به حدیث نفس راوی تبدیل می شود که خودش را رشد یافته میان حرارت-زایش و موقعیت تاخیری اش- و گسترش-رشد و حرکت به سوی تعالی- می داندو از تقابل انسان/ طبیعت/ قانون نتیجهای بی ثمر را نشان می دهد. رابطه دندان با ناخن پدر، رابطه ی ناخن پدر با آدامس و جایگاه منفعل قانون که راوی را به نهایت بیهودگی تشویق می کند. توجه کنید به استفاده از کلمه ی زیر و جایگاه گویندگی که به ناخن پدر و قانون به یک شکل نسبت داده می شود.
و ارجاع به گذشته ی دورتر، دندان پدر بزرگ و رابطه اش با اکالیپتوس که منشا و مولد تولید آدامس و نوعی طعم آدامس است. راوی دندانهای پدربزرگ را میان میل زرد وآدامس های جویده نشده معلق میداند که ارجاع به موقعیت خود اوست وقتی میان حرارت و انار رشد میکرد.در واقع خود انگاری که به اشیا انگاری بدل می شود و فعل بیهودگی و ملالت که از فاعل به مفعول، از راوی به دندان، و شاید از خالق به مخلوق سرایت پیدا می کند
و بند آخر، راوی تمام اشیا پیرامونش را در جهان متن فاقد وجود و در نتیجه فاقد وجد می داند و حرارت و انار که حالا به داغ و بیچاره بدل شده اند. در جا زدن. تکرار روزمره گی.جهان فاقد معنا و مولف برای مردههایش مرخصی می خواهد.توجه کنید به پایان شعر و نوع عنوان بندی شعر که ارتباطی معنایی دارند.
انگیزه ی پرداخت تک تک سطور متن، علاوه بر دریافت روند طبیعی زایش معنا، در درجه مهمتر، چرایی و چگونگی همذات پنداری مخاطب را مشخص می کند. مولف با روایتی مرکز گریز، با استفاده از لحنهای مختلف و ارجاعات درونی متن مخاطب را مشتاق می کند که دور از ارجاعات تاریخی، روان شناسانه یا اجتماعی، کلمه و نوع کارکردش را در جهان متن بشناسد تا بتواند بهتر شعر هستی پیرامون وازگان را کشف کند که به کشف جهان تازه و نو می انجامد. آیا توقع ما از یک شعرمدرن و شکل متعالی آن فراتر از اینست؟!
مدرنیسم ساخت ظاهری شعر را پریشان میکند اما در روابط درون متن به انسجام و انتظام می اندیشد اما در پست مدرنیسم تلاش بر اینست که روابط درونی هم گسیخته شود و حتی کلماتی که باید کنار هم قرار گیرند چنان ناغافل باشند که بتوان گفت آنها نیز بی ارتباط با هم اند. فروهر در شعر خودش با جا به جایی پرتابی و پاشیدگی معنا به جای این که مخاطب را درگیر توصیف و توضیحات بیهوده کند به وسیله ی باز ساخت های خطی- حجمی و تبدیلی در تدوین موقعیت ها از امکانات زبانی کلمات بهره میگیرد با نگاهی به زبانیت متن شاید بتوان این مولفه را بهتر بررسی کرد
واژه در شعر فروهر دو شکل کاربردی دارد:
1- به هدف دلالت معنایی به کارگرفته می شود که در زمینه ی متن و با خود ارجاعی همچون دالی استوار به قرارزبانی که از پیش تعیین شده به کار می رود: دندان/ دندان مصنوعی/ آدامس جویده نشده/ بوی زرد میل و باقی ترکیباتی که در راستای القای مفهوم بیهودگی به کار می روند از این واژه ها هستند
2- واژه کارکرد چندگانه دارد، که از یک طرف بیانگر معنای متعارف خارج از متن است و از طرفی دیگر معنای خاص مورد نظر مولف در جهان متن را بیان می کند: کلاغ که مولف آن را شبیه قمری و عنکبوت می داند/ لانه کردن مرغابی در ذانو و لبخند مصنوعی اش/ شاخه ی اکالیپتوس/ نورد زرد لامپ که كاركرد سخن مجازي را در روايت مدرن نشان مي دهد.
توجه کنید که مولف از بازیهای زبانی مرسوم چنین متن هایی دوری می کند و در واقع از ایجاد سوژه در زبان در لایه های زیرساخت متن بهره میگیرد که به قول گادامر" هرچه زبان کاراتر باشد کمتر از آن باخبر میشویم که از فراموش کردن آن به جهانی که آشنای ماست می رسیم". توجه کنید به سطر"انار فقط بر سطح چیزی که سطح ندارد غلت می خورد" مولف بدون استفاده از ترکیبات دشوار با ساده ترین کلمات شکل تازه اش را می آفریند: فعل منفی که با استفاده از تکرار کلمه ی سطح، غلت خوردن را هم منفی و بیهوده جلوه می دهد. یا سطر" چیزهایی که قبلا رفته اند در جایی دیگر: توجه کنید که "در" به جای "به" استفاده شده است که "در" با "بلعیدن" ارتباط دارد و یا استفاده از افعال مضارع استمرای در ابتدای سطرها آنجا که متن لحن تخاطبی می گیرد به نوعی تکرار و عصبیت موجود در نظر مولف را بیان می کند.
براهنی در کتاب " خطاب به پروانه ها یا چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم" اشاره می کند به این نکته که شعر نوشتار با ید به جای شعر تصویر مورد توجه قرار گیرد یعنی به جای گذارههایی که تصویر میآفرینند با گذاره هایی روبه رو شویم که شکل دیگر از ساختمان و جایگاه کلمه را نشان می دهند که فروهر این نوشتار را به شکل مطلوب و غیر افراطی در متن اش نشان می دهد. توجه كنيد به استفاده از تركيبات مدرن و بي نظمي در جايگاه طبيعي اشيا، ارائه ي تصورات تاويل پذير و در نهايت شعري كه به قداست زبان احترام مي گذارد.
فروهر با شناخت درست از جایگاه واژه چه در معنا و چه در ساختار زبانی توانسته است مخاطب را دچار لذت ناشی از خستگی و کشف روابط متن کند که در محرومیت جامعه ی ادبی ما از فرهنگ نقادی و منتقد در تربیت مخاطبی با دغدغه ی کشف و ضبط معنا بیشترین تاثیررا دارد.
چرا به مرده ها چند روز مرخصی نمی دهند؟
عده ای از زیر کاج رد شدند
رفتند زیر انار
بوی سردِ دامنِ کلاغ هایی که بسیار شبیه بودند به قمری و عنکبوت
در استخوان و تنِ اندام بیچاره می سوخت
میلِ گسترشِ میل زایده ی کوچکی بود بر سطح
انار فقط بر سطح چیزی که سطح ندارد غلت می خورد
دندان یک چاه عمیق است
چیزهای که بلعیده می شوند قبلن رفته اند در جایی دیگر
متفکرانه به سمت جارو برقی رفتن
برای انسان ِ شکرگزار لازم و ضروری است
صبح زود از خواب بیدار می شوی
می بینی مرغابی توی زانویت لانه کرده
و آن دکتر میانسال بالای سرت ایستاده تا توی مردمک ات دندان مصنوعی بکارد
مرغابی لبخند می زند
دکتر لبخند می زند
به ساعت نگاه می کنی
به کله ی سرما خورده ی اسب
و دست می کشی بر بوی زرد میل
که مانند زائده داغ است و آن طرف ایستاده است
و به یاد می آوری روزی را که با سوزنبان به بیابان رفتی
دنبال آدامس های جویده نشده ی مسافران در کنار ریل می گشتید
یادت می آید سوزنبان گفت:
" آدامس از اون جونوراییه که توی چاه نمی آفته"
و تف کرد بر سطح خمار ریگ ها.
من بین حرارت و انار رشد کردم
کودهایی که مصرف می کردم از سرما سوز ناک تر بود
صبح ها درد و میل حرف اول را می زد
شب ها ناخن پدر از زیر پتو بیرون می آمد و می گفت من عنکبوتم
اما قانون همیشه گولم می زد
می گفت تو آدامس بزرگی خواهی شد
دندان های پدربزرگ روی شاخه ی اکالیپتوس آواز می خوانند
آوازاهایش بوی زرد میل می دهد
بوی آدامس های جویده نشده
نور زرد لامپ به پاره های ماه نگاه می کند
آیا من داغ و بیچاره شده ام؟
اردیبهشت ۸۹ تهران
تیرماه ۸۹ تهران