باید بُبرم آن دستم را
که گاهی می رود کنار پنجره
و توطئه می کند علیه انزوایم
(تکه ای از یک شعرم)
حدود یک سال و خورده ای هیچ گونه مطلبی نه در صفحه ی این ترنت (وبلاگ خودم یا سایت های ادبی) تزریق کرده ام (چیزی در برابر و در جوار لغت انتشار ... ) و نه درمجلات کاغذی.... در کل دور بوده ام. از همه کس و همه چیز. از لحاظ ادبی به جز دو سه نفر که چندتایی شعر برایشان خوانده ام کس دیگری نبوده است.
در فضای امروز ِ پر از دو گونه رخوت و سستی ی این سال ها و ماه ها، یکی رخوت ادیبان پرهیاهو و هیاهوگران ِ ادیب که به شکل های مختلف به بازار ریخته اند - صادقانه و ناصادقانه- : (ادیبان ِ در قالب اردوهای شاعرانه ی خانه ی شاعران جوانی و متین نینگ های راه پله ای، ادیبان پناهنده ی ریز و درشت به درگاه حوزه های هونری، جویندگان خسته ی نشرها و چشمه های متعالی عبدالگروسی، فیس بوکان هنر جو و شعر خواه و شاعران فیس بوک منظر ) و دیگری سستی ی کمر تفکر و ادبی ی دوستان خانواده ساز و تل جویان ِ از سر تا به پا در حاشیه ی زن و فرزند و زمین و آبا و اجداد و گپ های پا منقلی که گاهی عمومیتی داشته در طول این سرزمین و گاه خاص بوده در عرض همین سرزمین نکبتی ...
در این فضا... پناه بردن به تنهایی، خزیدن در انزوای مخصوص ِ تولید برای من لازم و ضروری بوده است. انزوای مخصوص تولید برای ما ایرانی ها تعریف نشده است. یا بد تعریف شده است. در این جا که استان نام دارد و شهرستان تا آن جا که تهران نام دارد و مرکز، دوستان ادبی و ادبیاتی به فعلی مشغول نبوده اند. خوب می بینم که هر کس روز می گذراند.{ به جز عده ای قلیل و کُر که حاضر نبوده و نیستند به هر صورتی در ادبیات دخول و خروج کنند}به همین خاطر به جز سه چهار بار که برای دوستان شعری خوانده ام ازفاصله یک متری (مثلن برای آرش رضایی، مهدی یزدی، حسین عباسیان از کرج، علی سطوتی - که چندین شعر برای اولین بار برایش خواندم- علی حسینی از فارس،رضامهدوی از یزد، لیلا مهرپویا و سیاوش سبزی از دزفول و دو سه نفر تک وتوکی)هیچ چیزی به بیرون پرت نکرده ام با انکه ده ها شعر و بهتر بگویم ده ها توله سگ انداخته ام بیرون.
و آن هایی که دارند کار جدی می کند یا حداقل تلاش می کنند کار جدی ادبی کنند به انزوای خودشان رفته اند - به اجبار یا از روی توافق ذهنی ذهنشان با نشیمن شان) و این انزوا عرفانی نیست حتا اگر رنگ و بوی عرفان داشته باشد.اگر چه به واقع دستگاه ِ آن جمیعیات ِ جایزه خور به عرفان نزدیک تر است.عرفان قرن بیشتمی.
و در این گیر و دار آه از نهاد امیر ارسلانی ام برآمد، یکی یا بیشتر حدودن ماه ِ پیش: که دیدم و خریدم چند کتاب از جایزه برده های خانه ی منسوب به خانه ی شاعران جوان یا چیزی تو این مایه ها که وای و وای وای از خرفتی و حماقیت شاعر و کصافت دو سوراخ دماغ ِ شاعر سنجان...
و به همین خاطر است که من آن میم را که ضمیر من است، بزرگ تر می نویسم.
رنه شار:
کسی نیست بپندارد برای همیشه می میرد