بهمن جواهر چیان نیز رفت.خبر رفتن اش در صفحه ی  اینترنت دیدم. وقتی خبر مرگ دوست ات را باید از صفحه ی اینترنت ببینی  (بدون اینکه یکی زنگ بزند وبه تو بگوید ) وببینی که دیگر نیست - خود مرگی دیگر  را می بینی .آخرین بار در برفهای ۶ماه پیش - - بهمن ۸۶- قدم زدیم. آشفته بود .مثل همیشه.بی تاب وبی قرار.با تابلوهای راهنمایی ورانندگی که  از خیابان ها وکوچه ها ومیدان ها جمع کرده بود . با آهن ها دوست بود وچند سال پیش با دیدن اسکلت آهنی ساختمانی قبل از میدان هفت تیر لذت زیادی می برد.  دیگر میدانم که بهمن را نمی بینم . همانطور که حامد روزیطلب را  و عزیز فریدونی را و  و و و. تنها کسی از دوستان ام که این همه از فریب زندگی می نالید بهمن بود وشاید - شاید - حالا دارد لبخند همیشگی اش را دوباره تکرار می کند.